بحران مالی غرب به سرعت در سراسر جهان گسترش می یابد. این بحران به زمین گیر شدن بانک ها، بازارهای سهام و صنایع تولیدی انجامیده است و صدها هزار نفر بیکار بر جای گذاشته است. دو روز پس از اجلاس پررنگ و لعاب گروه 20 در واشنگتن با سمیر امین (1) در مورد دیدگاه و تحلیلش از راه دشوار پیش روی جهانی شدن اقتصاد و نیازهای ضروری برای تغییر مسیر از سرمایه داری و شقوق انترناسیونالیسم جدید به گفتگو پرداخته ایم.
فرانت لاین: دیدگاه غالب در رسانه ها و محافل سیاسی این است که بحران مالی جاری در نتیجه مقررات زدایی (2) بی مورد و فزون خواهی اندک در وال استریت بوجود آمده است. ما احساس می کنیم که نیازمند فراتر رفتن از چارچوب های توصیفی و سطحی بحران و فهم آن به شکل تاریخی و سیاسی هستیم. تحلیل شما چیست؟
سمیر امین: فروپاشی مالی تنها نوک این توده یخ عظیم است. در زیر سطح آن بحران ژرف انباشت سرمایه در اقتصاد تولیدی واقعی و در سطوح ژرف تر حتی بحران سیستماتیک خود سرمایه داری وجود دارد. اجازه بدهید نخست به نوک این توده یخ که بحران مالی نامیده شده است نگاه بیندازیم.
این بحران در نتیجه اشتباهات یا بی مسئولیتی های نظام بانکی که به راحتی در یک محیط قانون زدایی شده فعالیت می کند نیست. این تحلیل ناقص به این برداشت می انجامد که اگر در محیط مقررات برقرار شود بحران رفع خواهد شد. این پاسخ مورد انتظار گروه 20 در واشنگتن بوده است. من می خواهم نگره دیگری را از این بحران ارائه دهم و برای آن ما باید از دیدن این بحران به عنوان نتیجه ای از جهانی شدن نئولیبرالی خلاص شویم. این نظر محدود است چون توصیفی ست و نه تحلیلی. واقعیت نظام جاری تمرکز بیش از حد سرمایه و تعداد محدود شرکت های انحصاری بزرگ (3) است. حدود 5000 شرکت انحصاری در سراسر جهان شمرده می شوند که قدرت را در سطوح جهانی و منطقه ای و ملی تحت کنترل دارند. تصمیم های آنهاست که جهان را شکل می بخشد. ما در سطحی از تمرکز هستیم که بسیار دورتر و قدرتمند تر از فقط 50 سال پیش است. این تمرکز بیش از حد سرمایه به جابجایی در منطق مدیریت سیستم منجر شده است. بدین معنا که به جای سرمایه گذاری در اقتصاد تولیدی برای تولید ارزش افزوده و صد البته با استثمار کارگران، تمرکز اکنون بر روی کوشش برای باز توزیع سود ارزش افزوده بین شرکت های انحصاری ست.
این باز توزیع سود از طریق سرمایه گذاری مالی صورت گرفته است. هر یک از این شرکت های انحصاری کوشش می کند حوزه سرمایه گذاری مالی اش را به منظور باز توزیع سود مورد نظرش گسترش دهد. این منافع صورت دیگری از انحصار اجاره ها هستند. و این چیزی است که "مالی گرایی" (4) نامیده می شود. در این کوشش که بوسیله شرکت های انحصاری برای سود بیشتر از طریق مالی گرایی صورت می گیرد مقررات زدایی امری حیاتی ست. هم چنان که از قوانین جدیدی که در بیانیه رسمی گروه 20 در نوامبر 2008 بند بند شمرده شده بود می توانیم ببینیم مقررات زدایی به گونه ای بنیادین مورد پرسش واقع نمی شود.
کوشش شرکت های انحصاری و دولت های غربی شان بازیابی سیستم همچنان که بود است و این در کوتاه مدت ناممکن نیست. اجازه بدهید {در وضعیت اول} در نظر بگیریم که تزریق میلیاردها دلار پول از سقوط مؤسسات عمده مالی جلوگیری و اعتبار اندکی برای نظام مالی و پولی دوباره فراهم خواهد کرد. در وضعیت دوم که برای سیستم بازیابی می شود، اعتراضات قربانیان این بحران قابل مدیریت خواهد بود. مردم عادی از طریق تورم، بیکاری و حقوق بازنشستگی کاهش یافته {هزینه های بحران را} خواهند پرداخت و اعتراضات شان قابل مدیریت و چند پاره خواهد شد و سیستم را از هم نخواهند پاشاند. وضعیت سوم این است که کشورهای جنوب قوانین بازی را می پذیرند و با این قوانین نقش بازی می کنند. این وضعیت نیازمند حفظ جهانی شدن نظام مالی و پولی و جزئی از آن بودن است. و بازیابی نظام مالی و پولی نیازمند دربرگیری نظام مالی و پولی کشورهای جنوب درون یک کل منسجم جهانی است.
این هدف اجلاس گروه 20 است تا اقتصادهای کلیدی در حال ظهور مانند چین، هند، آفریقای جنوبی و برزیل و دیگر کشورها را درون این پروژه بازیابی سیستم، به خاطر آن چه که سیستم در گذشته بود، دخیل کند. بدون دخیل کردن این کشورها، هرگونه بازیابی {سیستم} سرانجام بلند مدتی نخواهد داشت. من می گویم بدون آینده نگری، حتی اگر سیستم بازیابی شود، مدت درازی دوام نخواهد داشت و بحران دیگر و عمیق تری در کوتاه مدت، به فاصله ماه یا سال، خواهیم داشت.
آنچه نیازمند تحقیق و بحث بیشتری در میان ما چپ ها ست این نکته است که از کارافتادگی {سیستم} جاری نتیجه اشتباهات و مقررات و غیره نیست (که دیدگاه رایج است) بلکه منطقی ست که ذاتی مرکزیت بیش از حد کشمکش برای بازتوزیع سود میان شرکت های انحصاری ست. از این رو حل این مشکل نیاز به تغییر رادیکال دارد و امری دراز مدت است و هنگامی رخ خواهد نمود که شرکت های انحصاری با هدف اجتماعی کردن، ملی شوند. البته این جزو برنامه های کوتاه مدت نیست. بنابراین ما نه فقط در بحران بازارهای مالی که در بحران ممتد و جدی کاپیتالیزم و امپریالیسم باقی خواهیم ماند. و نیازی نیست که این آخرین مورد باشد. سرمایه داری می تواند دیر یا زود از بحران بیرون بیاید، اما تا زمانی که تغییرات اساسی بکار بسته شود جهان از بحرانی به بحرانی دیگر می رود.
نظری وجود دارد مبنی بر این که بحران {مالی غرب} فرصت های جدیدی را برای کشورهای جنوب فراهم می کند. مان موهان سینگ {نخست وزیر هند} ادعا می کند که شیفت قابل ملاحظه ای در حال رخ دادن است و اقتصادهای در حال ظهور مانند برزیل، چین و هند اکنون از جایگاه برابری {با کشورهای غربی} در موقعیت ژئوپولتیک برخوردار هستند. او هم چنین ادعای پیش بینی بحران جهانی را کرده است و گفته است چندین تدبیر محافظتی {برای جلوگیری از بحران} از گذشته در هند اعمال شده است. در این زمینه رفرمیست ها خواهان بازسازماندهی بانک جهانی شده اند و در نتیجه آنها صدای کشورهای در حال توسعه را رساتر بازتاب می دهند. آیا در دوره ریاست جمهوری باراک اوباما به هیچ یک از این ها توجه خواهد شد و آیا تفاوتی خواهد بود؟
ابتدا پرسش آخر. برای اطمینان، باراک اوباما از یک مک کین بهتر است. هم چنین از نقطه نظر تکامل جامعه آمریکا این چیز مثبتی برای یک آمریکایی – آفریقایی محسوب می شود که رئیس جمهور شود. اما از نقطه نظر سیاست و سیاست ورزان ایالات متحده در برابر بقیه جهان تغییر کمی اتفاق خواهد افتاد. شاید صدا یا زبان تغییر کند اما هدف همان باقی خواهد ماند. به خاطر بیاورید در طول مبارزات انتخاباتی در حالی که اوباما تغییرات بسیاری را در مورد وضعیت اجتماعی داخلی وعده داد، هیچ چیز مهمی در مورد استراتژی ژئوپولتیک جهانی ایالات متحده نگفت. پس من انتظار تغییر عمده ای را در سیاست {آمریکا} درباره عراق، افغانستان و در موضوع چین و روسیه ندارم.
اکنون در مورد پرسش های نخستین که مهم تر و پیچیده تر هستند. در مورد گروه 20 نیازی به ذکر جزئیات بیانیه نیست. من مجموعه سیاست هایی که با هدف بازیابی سیستم چند ماه پیش در آغاز بحران اتخاذ شده بود را بیان کردم. و این سیاست ها توسط دولت های آمریکا، ژاپن و اروپا (مجموعه سه تایی) اتخاذ نشده بود بلکه بوسیله خود شرکت های انحصاری اخذ شده بود و سپس این دولت ها پذیرفتند. این شرکت های مالی بودند که از دولت ها خواستند مداخله و آنها را "ملی" کنند. بسته نجات توسط آنها پیش نویس شده بود و آنها کنترل بخش اعظم حفظ پول را در اختیار دارند. و به طور همزمان فراخوان برای اصلاح "صندوق جهانی پول" انجام شد تا در اصل به کارکرد سازمان در یک محیط تغییر یافته کمک کند.
حول وحوش 10 سال گذشته چند کشور جنوب از برنامه های صندوق جهانی پول خارج شدند چون آنها برای رهایی از قرض هایشان به صادرات ارزش افزوده و غیره پرداخته بودند. بنابراین صندوق جهانی پول خارج از موضوع شد و اکنون برای گنجاندن اقتصادهای در حال ظهور کلیدی درون نظام مالی از زبان اصلاح استفاده می شود. کشورهای جنوب که منطقا باید از فرصت های بوجود آمده توسط بحران استفاده و با سیستم قطع ارتباط کنند و از آن خارج شوند، با این شیوه سهم شان را برای بازآفرینی سیستم خواهند پرداخت. بنابراین شما بالماسکه کشورهای گروه 20 را مشاهده می کنید و کشورهای جنوب را که تصمیمات سرمایه مالی را تصدیق می کنند.
اجازه بدهید ببینیم چرا چین با اقدامات پیشگیرانه گروه 20 موافق است. بیانیه گروه 20 برای چین مهم نیست. این کشور نمی خواهد تضاد سیاسی با غرب و بویژه ایالات متحده داشته باشد. چین در نظام پولی و مالی جهان گنجانده نشده است و بعید است که بسوی همبستگی {با این نظام} گام بردارد. بنابراین تصمیمات اخذ شده در اجلاس 15 نوامبر نتایج اندکی برای این کشور خواهد داشت. پس برای جذب در نظام بر روی چین فشار خواهد بود اما بعید است که این کشور جذب نظام شود و مقامات دولتی {چین}این موضوع را در سال های اخیر بازگو کرده اند. ولی برای دیگر کشور های جنوب این گونه نیست. مثلا هند که تا اندازه ای جذب نظام پولی و مالی جهانی شده است. نظارت بر مبادله ارز را حفظ کرده است، قابلیت تبدیل حساب دارایی و سرمایه ندارد، تعدادی بانک ملی شده مهم دارد و عمل بانک های خارجی را محدود کرده است. انتخاب دولت هند به جای استفاده از بحران برای خروج از سیستم بر عکس بوده است. بدین معنا که درون سیستم عمیق تر فرو رفته است و چاپلوسی پوچ غرب را به عنوان یک قدرت جهانی در حال ظهور و جایگاه برتر پذیرفته است. این قضیه هم چنین با مباحث سیاسی مانند توافق هسته ای با آمریکا و بلند پروازی هند برای اینکه یک نیروی مقابله در برابر چین در آسیا باشد پیوند خورده است. این انتخاب طبقه حاکم هند است. باید دید آیا چپ ها و نیروهای پیشرو و حتی بخش هایی از بقایای حزب حاکم کنگره می توانند این تصمیم را مورد چالش قرار دهند یا نه. اگر این تصمیم بدون چالش باقی بماند خیلی خطرناک است.
در مورد دیگر کشورهای گروه 20 مثل آفریقای جنوبی، کره جنوبی و برزیل {باید گفت که} آنها به طور کامل در سیستم جذب شده اند. تنها امید این کشورها این است که به خاطر بحران جاری هزینه زیادی برای سیستم نپردازند. مالزی پس از بحران مالی آسیا در سال 1997 تا اندازه ای از سیستم خارج شد و {با این که} می توانست در وضعیتی شبیه وضعیت {کنونی}هند باشد. این وضعیت نشان دهنده از دست دادن مشروعیت طبقات حاکم در کشورهای جنوب است.
و اما در مورد اظهارات مان موهان سینگ که بحران را پیش بینی و تدابیر پیش گیرانه ای اعمال کرده بوده است. این لفاظی سیاسی محض است. گفتن این که بحران پیش بینی شده بود یک دروغ است. در مورد کارهای پیش گیرانه، بودجه دولت هند دقیقا خواست های مؤسسات بازرگانی بزرگ و سرمایه مالی است. هیچ یک از اقتصاددانان جریان اصلی و به تبع آن دولت ها چنین بحرانی را پیش بینی نکردند. حتی در میان اقتصاددانان چپ، آنهایی که این آینده را دیدند خیلی کم بودند. من در سال 2003 در کتاب "سرمایه داری منسوخ" (5) نوشتم که این کوشش مداوم برای بازتوزیع سود، به از کارافتادگی نظام مالی منجر خواهد شد. اما ضمنا یادآور شدم که من جام جهان بین ندارم تا پیشگویی کنم چه وقت اتفاق خواهد افتاد.
حتی پیش از اینکه بحران شیوع پیدا کند، آزاد سازی تجارت دوره دشواری را می گذراند. در دوره مذاکرات سازمان تجارت جهانی در دوحه {قطر} این سازمان برای هشتمین سال دست و پا زدنش را ادامه داد. "دبلیو تی او" در کنار توافقات تجاری آزاد منطقه ای و دوجانبه با آهنگی بسیار ملایم مورد بحث و مذاکره قرار گرفت. احتمال دارد که بحران جاری به عنوان یک موج محافظتی برای کشورهای پیشرفته در نظر گرفته شود. اوباما وارث یک کنگره ضد تجارت خواهد شد. در این زمینه شما در مورد فرصت هایی برای چارچوب های جایگزین بیرون از تجارت آزاد مانند "گفتگوی ملل متحد در مورد توسعه و تجارت" (6) و یا "نظام راهبرعمومی ترجیحات تجاری" (7) و تجربه آمریکای لاتین با جایگزین بولیواری به جای آمریکا و یا "آلبا" (8) چه می اندیشید؟
در یک سطح مفهومی ما باید تجارت را از تجارت آزاد جدا کنیم. مخالف تجارت آزاد بودن به معنای مخالفت با هر نوعی از تجارت نیست. جدا شدن از پارادایم تجارت آزاد به معنای خیال بافی نیست. با کمال تأسف برای بیشتر دوت های جنوب صحبت کردن از تجارت مترادف تجارت آزاد شده است. تجارت آزاد می تواند چندجانبه، منطقه ای و یا دوجانبه باشد و در هر سه زمینه برای کشورهای جنوب نامطلوب است. نکته دیگر این که ایالات متحده هوادار تجارت آزاد به هر دو صورتش، دوجانبه و چندجانبه بوده است اما نه برای خودش بلکه برای شریک های تجاری شان. کنگره کنونی آمریکا مخالف قوانین تجارت آزادی ست که برای ایالات متحده بکار گرفته شود اما آنها خواهان قوانین مشابهی هستند تا بازارهای کشورهای جنوب را بدست آورند. این آشناترین رفتار یک قدرت مسلط است که "شما باید از قوانین بین المللی تبعیت کنید اما من تبعیت نخواهم کرد."
تجارت آزاد در همه موارد (چندجانبه یا دو جانبه) چندین سال است که مورد پرسش قرار گرفته است. بن بستی که اجلاس دوحه درون آن گرفتار شد فقط یک مورد است. تضاد در مورد یارانه های کشاورزی و صادرات و آزادسازی خدمات ادامه خواهد داشت. بنابراین بحران جاری هم چنین فرصت بسیار خوبی برای گذر از مفهوم تجارت آزاد به تجارت تنظیم شده و نظارت شده است. این تجارت لزوما می بایستی نامتقارن باشد به خاطر این که بین شمال و جنوب عدم تقارن هدف وجود دارد. این موضوع مرا به یاد جوکی در مورد توافق ماهیگیری بین فرانسه و سنگال انداخت. " به کشتی های فرانسوی اجازه داده شد تا در آبهای سنگال ماهیگیری کنند و بالعکس." (خنده) این نوع تزویر و دورنگی قابل پذیرش نیست.
افزون بر این "گفتگوی ملل متحد در مورد توسعه و تجارت" همیشه اصولی را برای مذاکرات تجاری منطقه ای و جهانی پیشنهاد کرده است. در میان طرح های کشورهای جنوب "آلبا" بهترین و پیشرفته ترین مورد است. آلبا پروژه ای ست که نه تنها همبستگی بازار اقتصادی کشورهای آمریکای جنوبی را در بر می گیرد بلکه {شامل} مکمل های ساختمانی است که توسط دولت ها طراحی و قطعی و تنظیم شده است و مهم تر این که شامل یک موضع سیاسی مشترک است. شوربختانه به خاطر این که برزیل منطق آن را رد کرده است آلبا هنوز اثر بخش نیست. و یک آلبای بدون برزیل یعنی کوبا، ونزوئلا، اکوادور و بولیوی و این برای تغییر تعادل نیروها در آمریکای لاتین کافی نیست.
شما در مورد نیاز به یک باندونگ 2 صحبت کرده بودید. باندونگ 1 (9) با ادراکی عمیق از ایده ئالیسم و مشارکت رهبران که از انواع متفاوت سوسیالیسم متأثر شده بود مشخص شده است. هم چنین نزول چپ و کاهش نقش اش به عنوان یک نیروی سیاسی آزادی بخش که جایگزینی برای سرمایه داری بیافریند وجود دارد. شما این فرایند را چگونه می بینید؟
در حالی که شما می گویید در باندونگ 1 محتوای اخلاقی وجود داشت من آن را به عنوان یک {رویکرد} ملی گرایانه توصیف می کنم. {در باندونگ 1} احساس صریح ملی گرایی وجود داشت به خاطر این که دولت های شرکت کننده در باندونگ در حال بیرون آمدن از تاریخ مبارزات آزادی بخش برای استقلال ملی بودند و درگیر اصلاحات رادیکال مانند چین یا اصلاحات شبه رادیکال در بعضی کشورهای دیگر یا اصلاحات خیلی کم ولی هنوز ملی گرایانه بودند.
ما می توانیم این ملی گرایی را "ملی گرایی مثبت" بنامیم. اما این محدودیت باندونگ بود چون خواهان اجرای ملی گرایی توسط طبقات حاکم در معنای وسیع شده بود. امروز بیشتر مردم اعتقادشان را به ملی گرایی از دست داده اند. برای یک کودک هندی "بهارات" (10) چه معنایی دارد؟ هیچی. دیگر هویت ها مثل هندوئیسم و منطقه گرایی و غیره مهم تر شده اند. این گواه این است که ناسیونالیسم خوب که نقش مثبتی در منسجم کردن مردم هند در برابر انگلستان داشت اکنون در حال از دست دادن اعتبارش است اما آنچه جایگزین آن می شود انترناسیونالیسم کارگران نیست بلکه وهم ناسیونالیسم های ساختگی است که می توانیم آن را ناسیونالیسم های جدید بنامیم. و این روند بسیار خطرناکی است. این آن چیزی است که من " ویروس لیبرالی" می نامم. چپ ها بایستی از این ویروس پاک شوند.
ویروس لیبرالی اعتقاد به دو سه چیز است. یک، چیزی که نظام بازار نامیده شده است. هیچ چیزی وجود ندارد که به عنوان اقتصاد بازار توصیف شود. بازارها وجود دارند اما می توانند بازارهای سرمایه داری باشند یا بازارهای سوسیالیستی. بازارها حتی پیش از سرمایه داری مثلا در هند یا جاهای دیگر وجود داشتند. نظام های بازار در کل یک سیستم هستند و ما با بازارهای سرمایه داری در ارتباط هستیم نه با {دیگر} بازارها. این یک بعد ویروس است یعنی پذیرفتن زبان قدرت های مسلط که داری دو نوع اقتصاد طراحی شده هستند. {اقتصاد} به صورت اداری مدیریت شده و {اقتصاد} به صورت بازار مدیریت شده که تفاوتی با هم ندارند. دو تصویر ایدئولوژیک از واقعیت هستند. اجازه بدهید از این مفهوم رها شویم و بدانیم که چیزی به نام اقتصاد بازار وجود ندارد. اقتصاد سرمایه داری و البته با بازارها وجود دارد اما این بازارها به منطق انباشت سرمایه تمکین کرده اند. این بازار نیست که انباشت سرمایه تولید کند بلکه انباشت سرمایه بازار را کنترل و راهبری می کند.
اعتقاد دوم این است که دموکراسی از مسائل اجتماعی جداست. امروز دموکراسی بواسطه احزاب، انتخابات، انتخابات کم و بیش آزاد و حقوق ابتدایی سیاسی تعریف می شود. توجه کمی به این می شود که آیا {این نوع دموکراسی} به پیشرفت اجتماعی می انجامد یا نه. آنچه ما نیاز داریم دموکراتیزاسیون جامعه است که با پیشرفت اجتماعی در ارتباط باشد نه این که از آن جدا باشد و به حقوق اجتماعی، حق غذا، پناهگاه، استخدام، آموزش، سلامتی و غیره اهمیت کامل بدهد. این بدان معنا نیست که آنها را فقط در قانون اساسی بگنجانیم بلکه بوجود آوردن شرایطی است که در آن اعمال این حقوق به منظور دستیابی به پیشرفت اجتماعی حقوق مالکیت را محدود کند. حق مالکیت می تواند به رسمیت شناخته شود اما باید به حقوق اجتماعی تمکین کند. این یک انقلاب واقعی در مفهوم دموکراسی است. امروز حتی چپ ها الگوی دموکراسی بورژوایی، اجازه بدهید اگر شما بخواهید این گونه بنامیم، یا دموکراسی نمایندگی یا بعضی کاریکاتورهای دموکراسی یا بالماسکه را پذیرفته اند. آنها این {مفهوم دموکراسی} را پذیرفته اند آن چنان که گویی سوسیالیسم باید به شناسایی قطعی حقوق مالکیت تمکین کند. این جا یک تناقض مطلق وجود دارد. سوسیالیسم اجتماعی کردن مالکیت است نه ملاحظه بی قید و شرط آن.
ویروس لیبرالی ابعاد دیگری نیز دارد. این ویروس در سطح جهانی هم کار می کند (که چاره ای ندارد اما درون نظام جهانی هم چنانکه تحت سلطه امپریالیسم قرار دارد عمل می کند) و ما باید به صورت یک طرفه آن را تنظیم کنیم. بخشی از ویروس لیبرالی که "سازگاری ساختاری" (11) نامیده شده است {همین} سازگاری ساختاری هند امروز با نیاز انباشت سرمایه در ایالات متحده است و البته نه مخالف آن {روند} یعنی سازگاری ایالات متحده با نیازهای توسعه در هند. چپ ها باید از این چیزها خلاص شوند.
شما چندین دهه گفته بودید که سرمایه داری اکنون در سراشیب سقوط قرار دارد. با شاخص هایی مثل دوقطبی شدن ثروت، فقدان ظرفیت های تولیدی انسان ها و تخریب محیط زیست. اما واقعیت این است که سرمایه داری هنوز مسلط است. بنابراین شما کجا انگیزش های مردمی با محوریت سوسیالیسم که از این محیط مسلط ناشی شود را می بینید؟
من خوشبین هستم چون فکر می کنم ما در حال حرکت به سوی امکان {تشکیل} یک باندونگ 2 هستیم. یعنی یک جبهه مشترک، یک اتحاد، روابط دوستانه و همگرایی اکثریت کشورهای جنوب در مقابل شمال. یا حداقل با درجه معینی استقلال از شمال. محتوای چنین اتحادی باید موارد زیر را دربر بگیرد.
یکم؛ این اتحاد باید از سیستم مالی و پولی جاری تا آنجا که ممکن است خارج شود. بعضی کشورها قادر به انجام این کار خواهند بود. چین یک مورد است و شاید مالزی. این اقدام ممکن است دیگر کشورها را ترغیب کند تا در این مسیر حرکت کنند. دوم؛ تا آنجا که ممکن است اولویت دادن به جابجایی سیاست های توسعه داخلی شان از استراتژی صادرات برون گرا به سوی بازارهای مردمی خانگی و یا توده ها. این برای کشورهای شبه قاره ای مانند هند و چین آسان است.
نشانه هایی وجود دارد که چین پیش از این با بیرون آمدن از منطق بازارهای جهانی این کار را انجام می داده است. هند {نیز} می تواند این کار را انجام دهد اما برعکس عمل می کند. چین حدود شش منطقه ویژه اقتصادی دارد که بسیار نظارت شده هستند و هند در مسیر ناگهانی تأسیس 500 منطقه ویژه اقتصادی است که تقریبا باز و غیرنظارت شده خواهند بود. کشورهای دیگری که به بزرگی این دو کشور نیستند باید به جای تمرکز بر بازارهای شمال به همکاری منطقه ای اولویت بدهند. همکاری منطقه ای در آسیای جنوبی کار سهل و آسانی نیست چون شما {در این منطقه} هند را دارید که کشور بزرگی است و بقیه کشورها{ی آسیای جنوبی} کوچک هستند. و ترس درستی از خرده امپریالیسم هند در منطقه وجود دارد. اما اگر شما آسیا را با چین، هند، آسیای جنوبی و آسیای جنوب شرقی در نظر بگیرید آن گاه تصویر متعادل تری بدست می آورید که فضای بیشتری برای تجارت حقیقی و همکاری منطقه ای دارد. چنین واکنشی {از کشورهای آسیایی} همراه با کشورهای کلیدی قاره آفریقا و آمریکای جنوبی آن چیزی است که مایلم باندونگ 2 بنامم.
و این از کنفرانس باندونگ یک دولت های آسیایی و آفریقایی در سال 19۵۵ متفاوت خواهد بود. اکنون تمرکز می تواند بر روی موضوعاتی مانند تکنولوژی باشد. این دولت ها به خصوص چین، هند و برزیل اکنون در وضعیتی هستند که می توانند خودشان تکنولوژی را توسعه بخشند. این یک تفاوت سترگ با اجلاس سال 19۵۵ است به خاطر این که در آن زمان این کشورها هیچ صنعتی نداشتند و سطح دانش علمی و تکنیکی بسیار پایین بود. بنابراین با وجود اهداف بزرگ و مغرورانه کنفرانس، آنها مجبور بودند تکنولوژی ها را وارد و به شرایط غرب تمکین کنند. "گفتگوی ملل متحد در مورد توسعه و تجارت" سعی کرد ابتکار عمل هایی برای جذب و یادگیری تکنولوژی ها به کار بندد و چندین کشور از آن سود بردند.
شرایط اکنون متفاوت است و هماوردجویی انحصار تکنولوژی توسط شمال اکنون می تواند بوسیله جنوب جواب داده شود. بنابراین شگفت آور نیست که سازمان تجارت جهانی (از طریق توافق در مورد "جنبه های تجاری حقوق مالکیت عقلانی " ) برای حمایت مفرط از این انحصار بوسیله شمال مورد استفاده قرار می گیرد. من فکر می کنم چین برای واژگون کردن این انحصار از مکانیسم های غیر رسمی استفاده می کند و به خاطر همین شما اعتراضات به چین را می شنوید نه حمایت از حقوق مالکیت عقلانی را. هند نیز می تواند این کار را انجام دهد ولی انجام نمی دهد. شهر بنگلور یک مرکز نیرومند خدمات است اما غمگنانه در جهت توسعه هند گام بر نمی دارد بلکه برای سود عمده شرکت های فراملیتی و افزودن منافع انحصارشان فعالیت می کند. و این کار توسط متخصصین هندی با سطح آموزش بالا اما ارزان قیمت انجام شده است.
بنابراین باندونگ 2 باید بسیار متفاوت درک شود حتی در یک سطح سیاسی. باندونگ 1 اجلاسی از دولت ها و مردم شان بود. چین به تازگی از یک انقلاب بیرون آمده بود و هند و اندونزی و مصر دولت هایی بودند که تازه از استعمار مستقل شده بودند. از این رو تا حد زیادی این دولت ها در چشم مردم شان مشروع بودند و چشم انداز ملی گرایانه پیشرویی وجود داشت. اما اکنون با طبقات حاکمی روبرو هستیم که وابستگی بیشتری دارند و از هم بستگی شان با نظام جهانی سود می برند. آنها مشروعیت اندکی دارند و از این رو باندونگ 2 بایستی باندونگ مردم باشد. اگر این بسیج عمومی مردم اتفاق بیفتد شاید بعضی دولت ها تغییر کنند. به دیگر بیان این باندونگ باید از چپ ها تشکیل شود. و این آشکارا بدین معناست که چپ ها مانند امروز عمل نکنند که {گویی} جایگزینی برای کاپیتالیسم وجود ندارد. آنچه می خواهم بگویم این است که در بلند مدت پیام آشکار باید این باشد "جایگزینی برای سوسیالیسم وجود ندارد."
و این هر جایی است که اهمیت انترناسیونالیسم وارد شود. اگر یک انترناسیونالیسم جدید رخ ندهد ما با شرایط بحرانی بیشتری ناشی از خیزش اسلام سیاسی، هندوئیسم سیاسی، قوم گرایی سیاسی و شبیه آن روبرو خواهیم بود. این یک خطر حتمی و نزدیک است چون وقتی مردم اعتمادشان را به ساختارهای قدرت از دست بدهند به آسانی اسیر دست این موهومات می شوند. و ما باید به خاطر بسپاریم که این مطلقا توسط امپریالیسم فراهم شده و قابل قبول است و {به خاطر این} آنها زیاد درون آنچه "تروریسم" نامیده می شود فرو نمی روند.
در هند روند رو به رشدی از مذهب وجود دارد که نقشی بیشتر گوش خراش و پرخاشگر در سیاست بازی می کند و اغلب به هدفش نزدیک می شود. بنابراین تغییر رو به رشدی به سوی راست، خشونت، تضاد اجتماعی بزرگتر و نوعی از چندپارگی می بینیم. هم چنین شاهد ازدواج مصلحتی بین این راست مذهبی و نیروهای جهانی شدن اقتصاد هستیم. آیا شما ظرفیتی برای نیروهای سیاسی دموکراتیک می بینید که در این روند مداخله کنند و نتایج سیاسی مفیدی به همراه داشته باشد؟
این پرسش بسیار سختی است. قضاوت من در مورد این اسلام سیاسی و هندوئیسم سیاسی خیلی منفی است. آنها ارتجاعی هستند. این به خاطر این نیست که دین هستند بلکه به خاطر محتوا {ی آنها} است. و {این محتوا} توسط طبقات حاکم دستکاری شده است. من فکر نمی کنم این اسلام سیاسی یا هندوئیسم سیاسی محصول خودانگیخته طبقات مردمی بوده باشد. تا اندازه ای آنها به منظور اجتناب از چپ، بسیج و راه انداخته شده اند. با این هدف که دیواری ایجاد کنند تا از رسوخ چپ در طبقات مردم جلوگیری کند. این یک وهم است و {البته} با صراحت عمل کرده است چون نخبگان سیاسی مشروعیت و اعتبارشان را از دست داده اند و این نیروها در شکل جایگزین ظاهر شده اند. اگر نگاهی به برنامه هایشان بیندازیم {می بینیم که} این برنامه ها فقط از نظر فرهنگی و اجتماعی ارتجاعی نیستند بلکه در بیشتر موارد به صورت اجتماعی و اقتصادی ارتجاعی هستند. آنها سرمایه داری و امپریالیسم موجود و بالفعل را پذیرفته اند و با خلق یک دشمن داخلی انقیادشان را به آن جبران کرده اند. مسلمانان و هندوها و مسیحیان اینجا و یا هر جای دیگری. و این واقعا خطرناک است.
اکنون ما با این واقعیت چگونه برخورد کنیم؟ این برای چپ آسان نیست. یک چالش واقعی است. چپ تنها نمی تواند در سطح اصول باقی بماند. گفتن اینکه چاره یک دولت سکولار است که خود را از دین جدا کند کافی نیست.{بلکه} هم چنین باید {این موضوع را} که چگونه نفوذ نیروهای ارتجاعی بر روی طبقات مردم می تواند مغلوب شود، توسعه بخشد. {و نیز} از طریق حرکت چپ درون توده ها نه در لفظ بلکه واقعا در عمل و از طریق عمل برای دفاع از منافع واقعی اجتماعی و اقتصادی آنها. این تنها راه به حاشیه راندن نیروهای ارتجاعی و میانه رو است.
تا زمانی که چپ ها درون طبقات مردمی کاری انجام نمی دهند و تا زمانی که بیشتر تحلیل ها و برنامه هایشان تنها بر روی کاغذ یا در لفاظی های سیاسی شان است، نیروی حاشیه ای باقی خواهند ماند. نه بیشتر از این.
پی نوشت ها
1- سمیر امین اقتصاددان مارکسیست بزرگ معاصر در سال 1931 در قاهره از پدری مصری و مادری فرانسوی به دنیا آمد. کودکیش در پورت سعید گذشت و برای ادامه تحصیل به پاریس رفت. وی مدتی عضو حزب کمونیست فرانسه بود و پس از سرخوردگی از استالینیسم به مائوئیست ها روی آورد. در سال 1957 با ارائه تز "منشأ توسعه نیافتگی، انباشت سرمایه داری در مقیاس جهانی" فارغ التحصیل شد و به قاهره بازگشت. وی اکنون در کشور سنگال مدیر برنامه ای تحت عنوان "میدان گفتگوی جهان سوم" است. سمیر امین صاحب بیش از 30 عنوان کتاب در اقتصاد سیاسی، استعمار، امپریالیسم، جهان سوم، توسعه و توسعه نیافتگی ....است.
2- Deregulation
3- Oligopolies
4- Financialisation
5- Obsolescent Capitalism
6- United Nations Conference on Trade and Development
7- Led General System of Trade preferences
8- Alternativa Bolivariana Para Las Americas
9- کنفرانس باندونگ یا کنفرانس آفریقایی-آسیایی در تاریخ 18 تا 24 آوریل 1955 در شهر باندونگ اندونزی برگزار شد. این کنفرانس برای مقابله با استعمار کهنه و نو و امپریالیسم و ایستادگی در برابر نفوذ آمریکا و شوروی توسط هند، پاکستان، برمه، سریلانکا و اندوندزی سازماندهی شد و کشورهای فیلیپین، مصر، ایران، عراق، لیبریا، کامبوج، ویتنام شمالی، ویتنام جنوبی، لائوس، چین، اردن، سوریه، لبنان، ترکیه، لیبی، عربستان سعودی، یمن، اتیوپی، افغانستان، نپال، بوتان، مغولستان، تایلند و ژاپن در آن حضور یافتند.
10- بهارات اسم باستانی کشور هندوستان است که اغلب توسط رهبران سیاسی برای ایجاد یکپارچگی و وطن دوستی به کار می رود.
11- Structural Adjustment